برای خنده های تو
می گفت خیلی مهم نیست ! یه عفونت ادراریه ساده که با قرص حل میشه !
ولی گفت که یه مورد هست که احتمالاً اشتباه شده ! حالا یه آزمایش بعدا برات می نویسم .
وقتی اون شب مثل مار از درد به خودم می پیچیدم مطمئن بودم مربوط به همون موردیه که احتمالاً اشتباه شده ...
حس میکردم با مرگ دست و پنجه نرم میکنم ... همسری هم نبود ...
خیس عرق شده بودم و زمین رو چنگ زنان خودم رو به تلفن رسوندم و به دایی زنگ زدم ..
میگن بیهوش بودی ولی همه چیز یادمه ... بین خواب و بیداری ...
کم کاری کلیه ... برگشت ادرار به کلیه ها ...
امونم رو برید ...
چهار شب بیمارستان موندم ...
عمه و مامان بزرگ نمرده بالا سرم عزاداری میکردن و به این ارث لعنتی که برام مونده بد و بیراه میگفتن ...
ولی من خیلی آروم بودم ...
خیلی بهترم ...
این موضوع مربوط به دو هفته پیشه .
تازه فهمیدم اطرافیانم چقدر دوسم دارن .. همسری ... مادرشوهری و خواهرشوهری ... حتی داماد خانواده .
اونقدر روحیه ی همه (جز خودم ) داغون بود که به پیشنهاد پدرشوهری برای عوض شدن روحیه رفتیم شمال .

محمود آباد ... خیلی خوش گذشت .

مزه داشت ... از اینکه هوامو داشتن خوشحال بودم ...

ولی خدایا هیچکی رو با مریض شدن عزیز نکنی ها ... باشه ؟
زخمی در پهلویـم است
روزگار نمک ـ ـ می پاشــد..
و مـن به خــود می پیچـــــم
و همه فــــکر می کنند می رقـــصم

| Design By : nightSelect.com |
